دست چپم را به زیر سرم گذاشتهام و روی مبل به همان سمت تکیه دادهام. کمی عصبانیام. اخم کردهام. یک زیر پیراهن آبی آسمانی در این اردیبهشت تهران که هست هم کفایت میکند تا گرما اذیتت نکند. مینویسم تا صدای عصبانیتم را کم کم از وجودم بیرون کنم و اخم از پیشانی بردارم و نفسم را آزاد کنم که مسرور شوم. دوست داشتم در جشن پایان دورهی پیش دبستانی پسر کوچکم دوربین عکاسی حرفهای دستم بود و تصاویری با کیفیت میگرفتم. نبود. به همان گوشی نوکیای تاچ اکتفا کردم و هم فیلم و هم عکس گرفتم. راضیام. بیش از اینها به اینکه در این جشن حاضر شدم و فرزندم را خوشحال کردم. آنچه در زندگی دریافتهام این است که "دل" به دست آورم که سرمایهای بزرگ است.
برچسبها:
نوشتن,
جشن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:48 توسط حميد
براي دلم مينويسم. دلم ميگويد بنويس حضرت زهرا سلام الله عليها، بنويس حسين فاطمه، بنويس ارباب. چه كار داري كه ديگران چه فكر ميكنند؟ چشم بر هم زدني ايكاشها شروع ميشود؛ اي كاش خودم بودم. رفتي و سي سال قبلات را ديدي. چطور بود؟ خرد شدي؟ سوختي؟ اثري بود؟ آن صداها در گوشات مانده و آن تصويرها در ذهن. صداي دوستاني كه خوب بودند و شادي و جواني را به جاودانگي فروختند. تصوير آن همه چشمهايي كه نگاهت ميكنند. منتظر ماندهاند. دوستت دارند. بكوش كه صاحب خبر شوي...
برچسبها:
حضرت زهرا,
حسين,
دل
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:22 توسط حميد
در ماشين را كه قفل كردم و راه افتاديم تا برويم و به حسينيه برسيم دل توي دلم نبود. ذوق داشتم. چند سالي بود كه نرفته بودم. راهي نبود. چند قدم برداشتيم تا رسيديم. صداي نوحه خوان را كه "زمينه" ميخواند شنيدم. پر در آوردم. چشمهايم برق زد. لبخند را نميتوانستم پنهان كنم. با خوشحالي از بين آدمهايي كه در طبقهي اول نشسته بودند گذشتم. بالا رفتم و جايي گير آوردم و نشستم. دوستم هم كنارم نشست. روضه شنيديم و اشك ريختيم. اين وقتها يك نگاهي به هم ميكنيم و بيشتر گريه ميكنيم. چشمها اشاره ميكنند و براي هم نوحه ميخوانند. عنايت حضرت زهرا(س) است. در و ديوار حسينيه را نگاه كردم و نگاه كردم. دلم سير نميشود. نميخواهم سير شود. خدا نكند.
برچسبها:
حضرت زهرا,
فاطميه,
دل
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 18:9 توسط حميد
اسير نوشتن هستم. نوشتن يك نوع نظم را در وجودم برقرار ميكند. سرعت انجام كارهايم را بالا ميبرد. بعد از نوشتن احساس سبك شدن و رهايي دارم. اگر ننويسم در جا ميزنم و انگار، اعضاء و جوارحم نامنظم كار ميكنند. الآن حالم خوب شده است چون نوشتن را از سر گرفتهام. مدام هم، ياد چند نويسندهي بزرگ ميافتم. حتي نگاه به جلد كتابهايشان هم به من انرژي ميدهد؛ بس كه نوشتههايشان پر از باور است. آكنده از عشق حرف زدهاند. دوست داشتنياند.
برچسبها:
نوشتن,
عشق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 16:28 توسط حميد
هر روز كارمان اين بود كه وبلاگ مينوشتيم. از ارديبهشت هزار و سيصد و هشتاد و سه كه اولين پستهاي خودم را در فضاي عموميتري از وبلاگهاي قبليام ارسال كردم حدود هشت سال يا بيشتر گذشته است. بين دوستان نويسنده مهر و محبت و صميميت برقرار بود. صبح به صبح به هم از طريق وبلاگ سلام ميداديم و شب از هم خداحافظي ميكرديم. فرقي نداشت كجا باشيم. يكي در امريكا و يكي هم در همين حوالي بود. از بعضيهايشان با خبرم و ميدانم كه هنوز هم وبلاگ مينويسند و كجا هستند و از بعضي هم بيخبرم و برايشان آرزوي روزگاري خوش دارم...
برچسبها:
وبلاگ,
صميميت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:31 توسط حميد
بعد از مغرب و اول شب كه باشد و نزديك آن مسجد برسم و گلدستههاي رنگارنگ از چراغهاي آويزان را ببينم و ماه هم در آسمان با اينها در يك راستا قرار گرفته باشد، به وجد ميآيم و دوست دارم شعر بخوانم و اشك بريزم. غزل يا رباعياش فرقي ندارد، دل با حسين(ع) آشتي كند كافي است.
برچسبها:
حسين,
دل,
اشك
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:35 توسط حميد
دلم میخواهد مدام نام حسین را بنویسم. مدام نام حسین را زمزمه کنم. هیچ چیز بهتر از نام حسین دیوانهام نمیکند. برای خودم مینویسم. دلم حسین(ع) میخواهد. میفهمی؟ اگر بدانی بی حسین چه میکشم. باور کن که فقط "حسین حسین" من را آرام میکند.
برچسبها:
حسین,
آرام,
زمزمه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 2:0 توسط حميد
برف میبارید و دیوانهوار، از این صحن به آن صحن به عشق دیدن دوبارهی جایی که دوست داشتم و برایم پر خاطره بود میگشتم. برای رفتن به حرم، شبها را بیشتر از روزها میپسندم. دلم روضه میخواست. از بلندگوها صدای روضهخوان میآمد. اشک میخواستم. صورتم خیس شد. دلم میخواست حضرتش با من حرف بزند، پیغام بدهد، موعظهام کند. همه چیز آن طور که دلم تمنا میکرد شد. برای دوستم کربلا خواستم. رفت. مریض حسین(ع) بودن، بیماری عجیبی است. درمان ندارد. نمیخواهم داشته باشد. حالا دوباره دلم هوایی شده است.
برچسبها:
حسین,
حرم مطهر,
روضه,
دیوانه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:42 توسط حميد
کار من به اربعین چیست؟ نمیدانم من
روح من در گرو کیست؟ نمیدانم من
برچسبها:
اربعین,
شعر
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:5 توسط حميد