|
توكلت عليالله
|
ولادت با سعادت حضرت صديقهي طاهره، فاطمهي زهرا سلام الله عليها رو تبريك عرض ميكنم.
امروز سيزدهم جماديالثاني، سالروز وفات امّ مكرمّهي حضرت اباالفضلالعباس؛ حضرت امالبنين(س) است. به محضر مقدس حضرت امام عصر(عج) و دلدادگان آقا قمر بنيهاشم(ع) تسليت عرض ميكنم.
از يك كار طولاني خلاص شدم. تهيه و تنظيم فايلي با يكي از نرم افزارهاي آفيس كه حدود يك ماه طول كشيد. كار زياد با ماوس، دست راستم رو تا حد بيحس شدن هاي ممتد و طولاني پيش برد. جستجوي اينترنتي با پرسرعت! در محل كار و با ذغالي نيمهشبانه در منزل، دريافت اطلاعات خام و قرار دادن اونها در فايلهاي متعدد و بازنگري و اديت و اديت و اديت و دقت و تنظيمات مورد نظر و نهايي كردن و ارائه!
حالا هم كه خدمت شما هستم و فرصتي شد تا بنويسم.
"برق" هم چند وقتي است گاه و بيگاه و دقيقاً بدون اطلاع قبلي ميرود! و هرچه رشتهاي ميپنبهاد! فداي سرت! لحظات عمرت دارد ميرود، برق ميخواهي چه كار؟
با رفتن "برق"، چند صد كامپيوتر در محل كار از كار ميافتد و بعد با حالت اضطرار روشن ميشود و نميشود در تاريكي چشم به مانيتور دوخت! در منازل هم كه تلويزيونها خاموش ميشوند. هردوي اين موارد موجب روي آوردن مردمان به سوي هم و هم صحبتي و مهرباني بيشتر ميشود. بايد قدر بدانيم!!!
-اين كه عباس آقا، اول صُوبيه كركرهي مغازه رو يه ضرب بده بالا و بعدش هم ساعت ده و يازده سايهبون رو بده پايين و بره به مشتريهاش برسه هم، يادم مونده. مال بيشتر از بيست سال پيشه. حالا قبلترش هم كه پسراش كه تقريباً همسنم بودن و جلو مغازهي باباشون، بساط "شانسي" و "پشمك" و "باقلوا" و" باميه" فروشي راه انداخته بودن جاي خود. اون ديگه مال سي و خوردهاي سال پيشه. هنوز اين خوراكياي رنگ و وارنگ با بسته بندياي مدرن تشريف نياورده بودن. نميدونم چون بچه بوديم اينجور بود يا نه، ولي خب؛ احساسي كه نسبت به اون خوراكيا داشتم و دارم به اينا ندارم.
-كه چي بشه اينها رو مينويسي؟
-هيچي، دلم رو خوش كردهام به همين سبك نوشتهها. لااقل ميفهمم كه اينجا ديگه خودمم. تكلف و تعلق يوخدي!
شهادت حضرت صديقهي طاهره سلام الله عليها رو تسليت عرض ميكنم.
مهم اين است كه خوانده شود وبلاگ، ولو اينكه با انواع readerها باشه.
كليك كردن روي دكمههاي مجازي وبلاگ مثل ارسال مطلب، خواندن نظرات و ...حس خوبي به من ميده.
همين حس رو موقع فشار دادن دكلانشور دوربين عكاسي مكانيكي و باز و بسته شدن پردهي شاتر اون موقع عكس گرفتن دارم.
وبلاگهاي تعداد زيادي از دوستان مدتها است كه آپديت نشده. دلايل مختلفي داره كه بعضاً در مورد خودم هم صدق ميكنه. مثلاً مشغلهي زياد، دلزدگي يا ناراحتي از رفتار بلاگرهاي ديگه، اقناع نشدن بواسطهي وبلاگ نوشتن و خواندن، خستگيهاي مفرط روحي و جسمي از مسائل عديدهي اينترنتي و غيراينترنتي، و يا در مواردي احساس بينيازي و غناي خاصي كه بعد از كسب فيض به انسان دست ميدهد. اين كسب فيض در شرايط مختلف صورت ميگيره: حضور در مجالس شادي يا حزن اهل بيت عليهمالسلام، تشرف به مشاهد مشرفه و زيارتگاهها و امثالهم و حالات توصيف نشدني معنوي ديگه مثل ياد مرگ و قيامت. به نظر من اين آخري درمورد وبلاگنويسهاي مذهبي زياد صدق ميكنه.
از همين ريلهاي قطار كه در هواي گرم تابستان چوبهاي تروارس زير آنها بوي قطران ميدهد. باور كن همين هم حس خوبي به من ميدهد و يادآور خاطرات بسيار زيبايي از گذشتهام است. بازيهاي بچهگانهي خطرناك در ايستگاه راهآهن، مثل گذاشتن سكههاي پنج ريالي روي ريل و زير چرخ قطارهاي عبوري. فرياد شادي و هلهلهي كودكانه از اينكه سكهي من له شده و سكهي فلاني از روي ريل لغزيده و زير چرخ نرفته. بعدها راه رفتن روي ريل كهنهشده اما براق از تردد ترنها با يكي دو تا از رفقا و درس خواندن براي امتحان خرداد سال سوم دبيرستان. غافل بوديم! از اينكه به همين زودي مهمان قطارهايي ميشويم كه روي ريلهاي بيانتها ما را به ايستگاه بهشت ميبرند. دلتنگم، براي لحظهاي كه با اشتياق و غربتي وصف نشدني روي خرده سنگهاي كنار ريل ايستگاه استثنايي فرود آمديم و بانگاهمان رفتن قطار را تا محو شدن آخرين واگن از ديدمان دنبال كرديم.
السلام عليك ايهاالعبدالصالح، المطيع لله و لرسوله و لأميرالمؤمنين
سلام بر ماه بنيهاشم(ع)،
سلام بر درياي ادب، سلام بر اصل ادب.
سلام بر باب الحوائج
سلام بر عبد صالح!
سلام بر اطاعت محض!
سپه سالار حسين را عشق است.
هديه نثار حضرت ابوالفضل(ع) صلوات.