تبليغاتX
ياحميد
توكلت علي‌الله

ولادت با سعادت حضرت صديقه‌ي طاهره، فاطمه‌ي زهرا سلام الله عليها رو تبريك عرض مي‌كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 14:38  توسط حميد  | 

امروز سيزدهم جمادي‌الثاني، سالروز وفات امّ مكرمّه‌ي حضرت اباالفضل‌العباس؛ حضرت ام‌البنين(س) است. به محضر مقدس حضرت امام عصر(عج) و دلدادگان آقا قمر بني‌هاشم(ع) تسليت عرض مي‌كنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:32  توسط حميد  | 

از يك كار طولاني خلاص شدم. تهيه و تنظيم فايلي با يكي از نرم افزارهاي آفيس كه حدود يك ماه طول كشيد. كار زياد با ماوس، دست راستم رو تا حد بي‌حس شدن هاي ممتد و طولاني پيش برد. جستجوي اينترنتي با پرسرعت! در محل كار و با ذغالي نيمه‌شبانه در منزل، دريافت اطلاعات خام و قرار دادن اون‌ها در فايل‌هاي متعدد و بازنگري و اديت و اديت و اديت و دقت و تنظيمات مورد نظر و نهايي كردن و ارائه!
حالا هم كه خدمت شما هستم و فرصتي شد تا بنويسم.


"برق" هم چند وقتي است گاه و بي‌گاه و دقيقاً بدون اطلاع قبلي مي‌رود! و هرچه رشته‌اي مي‌پنبه‌اد! فداي سرت! لحظات عمرت دارد مي‌رود، برق مي‌خواهي چه كار؟
با رفتن "برق"، چند صد كامپيوتر در محل كار از كار مي‌افتد و بعد با حالت اضطرار روشن مي‌شود و نمي‌شود در تاريكي چشم به مانيتور دوخت! در منازل‌ هم كه تلويزيون‌ها خاموش مي‌شوند. هردوي اين موارد موجب روي‌ آوردن مردمان به سوي هم و هم صحبتي و مهرباني بيش‌تر مي‌شود. بايد قدر بدانيم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 18:32  توسط حميد  | 

ببين، باوركن با اين‌كه خيلي از اون‌ها خط و ربط اعتقاديشون به من نمي‌خورد و نمي‌خوره ولي حالا چرا دلم براي بعضي‌هاشون يا شايد هم براي نوشته‌هاشون تنگ مي‌شه يه امر علاحده است. 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 18:54  توسط حميد  | 

-اين كه عباس آقا، اول صُوبيه كركره‌ي مغازه رو يه ضرب بده بالا و بعدش هم ساعت ده و يازده سايه‌بون رو بده پايين و بره به مشتري‌هاش برسه هم، يادم مونده. مال بيش‌تر از بيست سال پيشه. حالا قبل‌ترش هم كه پسراش كه تقريباً همسنم بودن و جلو مغازه‌ي باباشون، بساط "شانسي" و "پشمك" و "باقلوا" و" باميه" فروشي راه انداخته بودن جاي خود. اون ديگه مال سي و خورده‌اي سال پيشه. هنوز اين خوراكياي رنگ و وارنگ با بسته بندياي مدرن تشريف نياورده بودن. نمي‌دونم چون بچه بوديم اين‌جور بود يا نه، ولي خب؛ احساسي كه نسبت به اون خوراكيا داشتم و دارم به اينا ندارم.
-كه چي بشه اينها رو مي‌نويسي؟
-هيچي، دلم رو خوش كرده‌ام به همين سبك نوشته‌ها. لااقل مي‌فهمم كه اينجا ديگه خودمم. تكلف و تعلق يوخدي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 18:51  توسط حميد 

شهادت حضرت صديقه‌ي طاهره سلام الله عليها رو تسليت عرض مي‌كنم.


دم در ساختمون محل كار؛
يك نگهبان خوش تيپ جوون: مشكي پوشيدي، طوري شده؟
- نه، ممنونم. اگه خدا قبول كنه براي ايام فاطميه(س) اس.
فاطميه اول كه قبول نيست! به روايت س.. ها است!
لبخند مليح معنا‌دار من و رد شدن از كنار اين دانشمند محدث! داراي علم رجال!!!

مدتي بعد در محل كار؛
يك ظاهرالصلاح چهل و چند ساله‌ با تحصيلات عالي‌ و موهايي نيمه سفيد از خيل رؤسا:
خدا بد نده آقاي....؛ تسليت عرض مي‌كنم! غم آخرتون باشه!
حقير: خواهش مي‌كنم. چيزي نيست، كسي فوت نشده، براي اين ايام مشكي پوشيدم اگه خدا قبول كنه!
ايشون با كمي دستپاچگي: آهان! خواهش مي‌كنم. قبول باشه. التماس دعا. التماس دعا.

مدتي خيلي بعدتر در همون‌جا:
يك خانم از نوع اسپورت و خيلي روشنفكر: اََََََااااااه. آقاي ... بازهم كه شما مشكي پوشيديد. خسته شديم ديگه.
دلمون گرفت!!!!! حالمون بد مي‌شه!!! اصلاً روايت هست كه كراهت داره!
اينجانب:آهان، روايت هست! روايت!(در دلم: چقدر اهل حديث زياد شده تازگي‌ها، چقـــــــدر!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 18:27  توسط حميد  | 

مهم اين است كه خوانده شود وبلاگ، ولو اين‌كه با انواع readerها باشه.
كليك كردن روي دكمه‌هاي مجازي وبلاگ مثل ارسال مطلب، خواندن نظرات و ...حس خوبي به من مي‌ده.
همين حس رو موقع فشار دادن دكلانشور دوربين عكاسي مكانيكي و باز و بسته شدن پرده‌ي شاتر اون موقع عكس گرفتن دارم.
وبلاگ‌هاي تعداد زيادي از دوستان مدت‌ها است كه آپديت نشده. دلايل مختلفي داره كه بعضاً در مورد خودم هم صدق مي‌كنه. مثلاً مشغله‌ي زياد، دلزدگي يا ناراحتي از رفتار بلاگر‌هاي ديگه، اقناع نشدن بواسطه‌ي وبلاگ نوشتن و خواندن، خستگي‌هاي مفرط روحي و جسمي از مسائل عديده‌ي اينترنتي و غيراينترنتي، و يا در مواردي احساس بي‌نيازي و غناي خاصي كه بعد از كسب فيض به انسان دست مي‌دهد. اين كسب فيض در شرايط مختلف صورت مي‌گيره: حضور در مجالس شادي يا حزن اهل بيت عليهم‌السلام، تشرف به مشاهد مشرفه و زيارتگاه‌ها و امثالهم و حالات توصيف نشدني معنوي ديگه مثل ياد مرگ و قيامت. به نظر من اين آخري درمورد وبلاگ‌نويس‌هاي مذهبي زياد صدق مي‌كنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 14:24  توسط حميد  | 

از همين ريل‌هاي قطار كه در هواي گرم تابستان چوب‌هاي تروارس زير آن‌ها بوي قطران مي‌دهد. باور كن همين هم حس خوبي به من مي‌دهد و يادآور خاطرات بسيار زيبايي از گذشته‌ام است. بازي‌هاي بچه‌گانه‌ي خطرناك در ايستگاه راه‌‌آهن، مثل گذاشتن سكه‌هاي پنج ريالي روي ريل و زير چرخ قطارهاي عبوري. فرياد شادي و هلهله‌ي كودكانه از اين‌كه سكه‌ي من له شده و سكه‌ي فلاني از روي ريل لغزيده و زير چرخ نرفته. بعدها راه رفتن روي ريل‌ كهنه‌شده اما براق از تردد ترن‌ها با يكي دو تا از رفقا و درس خواندن براي امتحان خرداد سال سوم دبيرستان. غافل بوديم! از اين‌كه به همين زودي مهمان قطارهايي مي‌شويم كه روي ريل‌هاي بي‌انتها ما را به ايستگاه بهشت مي‌برند. دلتنگم، براي لحظه‌اي كه با اشتياق و غربتي وصف نشدني روي خرده سنگ‌هاي كنار ريل ايستگاه استثنايي فرود آمديم و بانگاهمان رفتن قطار را تا محو شدن آخرين واگن از ديدمان دنبال كرديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 17:9  توسط حميد 

السلام عليك ايهاالعبدالصالح،‌ المطيع لله و لرسوله و لأميرالمؤمنين
سلام بر ماه بني‌هاشم(ع)،
سلام بر درياي ادب، سلام بر اصل ادب.
سلام بر باب الحوائج
سلام بر عبد صالح!
سلام بر اطاعت محض!
سپه سالار حسين را عشق است.
هديه نثار حضرت ابوالفضل(ع) صلوات.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 18:29  توسط حميد